فلسفه اسلامی – ویکی فقه

بحث اصلی اخباریها این بود که از ادله اربعه تنها سنت دارای حجیت است و راه فهم قرآن فقط از سنت می گذرد. البته ذکر این نکته لازم است که کفار به خودی خود و منتزع از جامعه و رشد معرفتی جامعه به فهم واقعیت و حقیقتی حکیمانه نمی رسند بلکه أنبیاء الهی در طول هزاران سال، بشر را به رشد و کمالی رسانده که در چنین محیطی، انسان کافر هم ممکن است به فهمی از حقایق عالم برسد. پس در این صورت آیا فلسفه اسلامی فلسفهای است که به ویژگیهای عقلی موضوعات صرفا اسلامی میپردازد؟

پس ارزش زندگی از نظر مولانا این است که به وطن خودمان برگردیم. پس از اتمام سطوح سه گانهٔ حوزه و از سال ۱۳۵۵ و به مدت بیش از ۲۰ سال در درس “خارج فقه و اصول” حضرات آیات “وحید خراسانی”، “علی مشکینی”، “حسینعلی منتظری” در قم؛ و کلاس درس مقام معظم رهبری و “آیت الله مجتبی تهرانی” در تهران شرکت کرد و همزمان با فراگیری فقه و اصول، سطوح مختلف فلسفه را نیز نزد اساتیدی چون “آیت الله احمد بهشتی”، “شهید مرتضی مطهری” و “آیت الله محمد محمدی گیلانی” فرا گرفت.

فلسفه مفاهيمي را مورد بررسي قرار ميدهد كه جزء مبادي همه علوم است، به علاوه تحقيق درباره نوعي مسائل خاص كه همگي خارج از حوزه علوم قرار دارند. گرو هم در مسائل اعتقادی و اخلاقی خود شخص است، نه مال او و فرش او! نه دیگر امکان صحبت کردن از فقه پویای شیعی وجود داشت و نه اساساً چشم اندازی برای تجدید حیات دینی قابل ترسیم بود. اما مهمترین حس چشم است. حتی با آنکه کتاب تهافت الفلاسفه غزالی با چاشنی تکفیر توأم است لکن مطالب دقیق و مفیدی را هم در درون خود دارد که به رشد فلسفه کمک کرده است.

به باور علامه جعفری، گوش فرادادن به ندای مرگ سبب می شود تا آدمی اصالت پیدا کند در همین جاست که وی هماهنگ فیلسوفان اگزیستانس به ویژه هیدگر، توجه جدی به مرگ را در ارتباط با اصالت آدمی می داند. باید قبول کنیم که هنوز جسارت و خطرپذیری لازم برای نوآوریهای فلسفی در میان اصحاب فلسفه وجود ندارد و لذا فلسفه اسلامی نتوانسته از ملاصدرا به بعد فرصت لازم را برای نوآوری و تحول پیدا کند. البته از حق نباید گذشت که در دوران معاصر، علامه طباطبایی (ره) باب نوآوری را در فلسفه باز کرد و نه فقط برداشتهای تازه و عمیقتری را از مباحث فلسفی ارائه داد بلکه به سمت نوآوریهایی نیز حرکت کرد که استاد بزرگوار حضرت آیت الله جوادی آملی «حفظه الله تعالی» در کتاب شمس الوحی تبریزی به اهمّ این نوآوری ها اشاره نمودهاند.

فاضل مبیدی تاکید کرد: در قرآن نه تنها چند همسری اصلا ترویج نشده است بلکه سختگیری می شود که عدالت را اجرا کنید و اجرای عدالت از عهده هر کسی برنمیآید. یعنی فیلسوفی در یک مقطع تاریخی از حیات خود، اصالت ماهیتی است و در مقطع دیگر، اصالت وجودی است. نتیجه اینكه از نظر حكمای اسلامی فلسفه وحیانی، به معنایی كه گذشت، امكانپذیر نیست و بالتبع نمیتوان در فلسفه وحی را جانشین استدلال كرد یا آموزههای وحیانی را از مبادی فلسفه قرار داد؛ به تعبیر رایج، در فلسفه، در مقام داوری ـ یعنی مرحله اثبات صدق و كذب گزارهها ـ نمیتوان از وحی و آموزههای وحیانی كمك گرفت.

به طور طبیعی، نه فیلسوفان بزرگی مانند فارابی، ابن سینا، سهروردی و ملاصدرا برداشتهای فلسفی خود را وحی منزل میپنداشتند و نه میتوان گفت که برداشتهای آنها خالی از ایراد یا حشو و زوائد است. به تعبیر امام علی (ع)، پیامبران الهی آمدند تا «لیثیروا لهم دفائن العقول» و لذا آنچه عقلِ زنده و آزاد شده از انواع اسارتها، دریافت میکند، جزئی از دین محسوب میشود هرچند عقل حد خود را میداند و نیاز بشر به دستگیری وحی و مواجهه متعبدانه با رب العالمین را کاملاً تایید میکند. در پاسخ به این سئوال میتوان گفت که دین نیامده تا بساط عقل را جمع کند بلکه دین آمده تا عقل را زنده کند.

بر این اساس، هرچند نام فلسفه در دوران مدرنیسم زنده مانده اما نباید از نظر دور داشت که فلسفه از قرن هجدهم به بعد نه فقط نقش محوری خود را در حیات انسان از دست داد بلکه بوسیله علم مدرن استحاله شد. به نظر میرسد اگر قهر فلسفه با علوم انسانی به آشتی تبدیل شود، میتوان از علوم انسانی توقع داشت که به طور طبیعی به تسری بخشیدن به فلسفه در عرصههای اجتماعی کمک کند کما اینکه علوم انسانیِ اسلامی این رسالت را در درون خود پذیرفته است هرچند قبول این مأموریت توسط خود فلسفه هم قابل بررسی است و چه یکی از مصادیق تحول در ساختار و ادبیات فلسفه به همین امر مربوط است.

به نظر من، هرچند فلسفه قرار نیست لایه بنیادین حضور خود در عرصه معرفت و علم را نادیده بگیرد اما میتواند در خیلی از لایههای دیگر معرفت و علم امتداد پیدا کند. همانطور که اشاره شد، فقدان یا به ضعف کشیده شدن فلسفه هرچند راه را برای مادی زدگی باز میکند، اما ویروس خطرناک بیمعنایی و پوچی را چنان بر حیات انسان مسلط میکند که چیزی از ارزشهای انسان باقی نمیماند. ارسطو دانش سیاست را دانش برتر مى داند; چنان که در فصل اول کتاب، بیان مى دارد که همه دانش هاى عملى براى مقصود و هدف دانش سیاست به کار گرفته مى شوند.

با این حال، حكمای پیش از صدرالمتألهین به اموری قدیم ـ مقصود قدیم زمانی است ـ مانند ماده جهان و حركت دوری فلك و زمان قائل شدهاند و برای رفع تعارض بین این روایات و امور قدیم، نامبرده انواع دیگری از حدوث، مانند حدوث ذاتی و دهری، را مطرح كردهاند و مدعی شدهاند كه مقصود از حدوث در متون دینی همان حدوث ذاتی یا دهری است نه حدوث زمانی، و بیتردید همه اشیا بجز خداوند، به این معنا حادثاند، هرچند برخی از آنها از نظر زمانی قدیماند نه حادث. در نقطه مقابل، هرکجا صحبت از انحطاط و عقب ماندگی است، هر کجا صحبت از سلطه پذیری و تحقیر است، و هرکجا باب امام ستیزی باز است، در آنجا یکه تازی جریانهای ضد عقلی و متحجر بر جامعه اسلامی آشکار است.

من در نیمه اول دهه چهل، بیشترین وقت خود را صرف مطالعه آثار فارابی و تحقیقاتی که درباره فلسفه او شده است، میکردم در آخر راه به نظرم رسید که فارابی مؤسس فلسفه اسلامیاست. من از بیان این مطلب ابایی ندارم که اغلب جریانهای انحرافی در طول تاریخ اسلام مستقیم یا غیر مستقیم، محصول ضدیت کور با فلسفه و فربه کردن تفکرات اخباری و قشریگراست و بیشترین نفوذ دشمن در جامعه اسلامی هم از چنین مسیری بوده است لذا خیلی باید مراقب بود عدهای در لباس دلسوزان اسلام مجدداً جریانهای ضد فلسفی را در دنیای اسلام مسلط نکنند چراکه شک نباید کرد غیبت فلسفه، جامعه اسلامی را به انحطاط میکشد.

لذا شاید بیان این مطلب ثقیل نباشد که فلسفه در عالم مدرن خود را از مقام کشف حقایق کلان و ماوراء الطبیعه، در حد جاده صاف کن علم یا ژرف نگری عقلی حول پدیدههای این جهانی تنزل داد و در چنین شرایطی، افتادن بشر در باتلاق از خودبیگانگی و نهیلیسم را نباید خیلی عجیب دانست. در واقع، حضور پررنگ فلسفه در علوم انسانی اسلامی باب ورود نسبتگرایی در علوم انسانی اسلامی را تا حدود زیادی بسته است هرچند این باب بر حسب ذات علم تجربی، در طبقات رویین علوم انسانیِ اسلامی غیر قابل انسداد است لکن این سطح از نسبیت، علوم انسانیِ اسلامی را در کشف و حل مسأله زمین گیر نمیکند.

البته در این میان، با ناقدانی از جنس اخباری مسلکان روبرو هستیم که نقد آنان، از درک عمیق فلسفه و زبان حاکم بر آن بویی نبرده است. این افراد با همان عینک ظاهر بینی اخباریگری به فلسفه نگاه میکنند و در اکثر موارد به اسم نقد فلسفه، نادانی خود را به نمایش میگذارند. با این حال، نباید فراموش کرد که علوم انسانیِ اسلامی را میتوان به طبقات یک برج تشبیه کرد که پی ساختها و طبقات زیرین این برج در قلمرو فلسفه و کلام و طبقات دیگر بر حسب قواعدی روشن وارد قلمرو فقه، اخلاق، تاریخ و دانش تجربی میشود؛ با این تفاوت که این طبقات به یکدیگر راه دارند و گاه مشترکاً میزبان یک یا مجموعه ای از مسائل میباشند.

حالا باید پرسید آیا فلسفه خود متولی امتداد فردی و یا اجتماعی خود است یا این وظیفه بر عهده علوم انسانی است؟ این شرایط ساختار علوم انسانیِ اسلامی را به ساختاری مستحکم و ضد نسبیتگرایی تبدیل کرده است. این شناختها گاهی بدیهی و بینیاز از تبیین و اکتساب است و در این صورت مشکلی وجود نخواهد داشت، ولی گاهی این شناختها بدیهی نیست و احتیاج به بیان و اثبات دارد؛ مثلاً ممکن است وجود موضوعی (مانند روح انسان) مورد تردید واقع گردد و احتمال داده شود که امری موهوم و غیرحقیقی باشد، در این صورت باید وجود حقیقی آن را اثبات کرد.

تفکر در مورد اینکه چرا هر چیزی آنگونه که هست میباشد، چگونه میتوانیم به بهترین شکل ممکن زندگی کنیم، چگونه میتوانیم در مورد آنچه میدانیم مطمئن شویم و علت و معنای وجودی ما چیست؟ تاکنون خواستگاران بسیاری داشتم ولی به علت اینکه فلسفه ازدواج را درک نمیکنم تا حالا به هیچ کدام جواب ندادهام. مجسمهها، كتيبهها و نقشهاي برجستهي تاريخي نشان مي دهد كه: سرما و گرما علت اصلي پوشاك نبوده، بلكه علت آن حيا و پوشاندن شرمگاه بوده است.

از طرف دیگر، نباید فراموش کرد که سنت فلسفی در طول تاریخ، بر مدار گسترس فلسفه در چارچوب نقد آراء فلاسفه بزرگ و حتی در هم ریختن بنیانهای فلسفی و ایجاد بنیانهای تازه استوار بوده است حتی فلاسفه مسلمان همواره نظراتشان با تطوراتی همراه بوده است. با این ملاحظه، کسی از اصحاب فلسفه نقد فلسفه را مذموم تلقی نکرده است اما این واقعیت را نباید از نظر دور داشت که ناقدین فلسفه همه در یک طیف قرار ندارند.

دیدگاهتان را بنویسید