پایاننامه نویسی در حوزه؛ از اشکالات رایج تا توصیههای اساتید – خبرگزاری حوزه

چیزی مانع از ابراز حق نیست. اول آنکه به لحاظ فرد و مصداق متغیّرند و از این نظر، موضوع علم طبیعی اند. آیا تبیین آن ها از این علل صحیح و نسبت به هم سازگار بوده است؟ اما در مورد سوال اول اگر منظورتان از فلسفه زندگي، زندگي در دنيا است، بايد بگوييم كه زندگي در دنيا به هيچ وجه هدف و مقصد خلقت انسان محسوب نمي شود. اگر فلسفه در بسیاری از مسائل مخالف با اسلام به نظر نمیرسید، وجود چنین موضوع اختلاف برانگیزی نامتصور بود. تأثیر پذیری فلسفه از اسلام از جهات و ابعاد دیگر است که خللی به برهانی بودن آن نمیزند.

ما از هستی همین انسان روزمره هر روزه دور و بر پیرامونمان شروع میکنیم. بدین سان، فلسفه اولی بر کل حوزه های هستی سرایت دارد و موضوع آن وجود من حیث هو وجود است. الف. وجود بالعرض یا اتفاقی: این قسم از وجود در ما بعدالطبیعه مطالعه نمی شود و اصلاً مطالعه کردنی نیست، زیرا وجود بالعرض محدود به هیچ حدّی نیست و هر شیئی می تواند بی نهایت اوصاف بالعرض داشته باشد که بررسی همه این اوصاف از حدّ توان علم خارج است. فلسفه اسلامی با توجه به عناصر و خصلتهایی که بیان گردید، متفاوت از فلسفه یونانی است.

دوم آنکه به لحاظ صور نوعیه جوهری ثابت اند و از این نظر، موضوع فلسفه اولی هستند. ریاضیات به نوع دوم جواهر می پردازند و دسته سوم موضوع متافیزیک است. متافیزیک با وجود، از این حیث که وجود است، سر و کار دارد و به مطالعه و بررسی صفات ذاتی وجود می پردازد، در حالی که علوم دیگر هریک قلمرو خاصی از وجود را جدا می سازد و صفات وجود را در آن قلمرو خاص مورد ملاحظه و بررسی قرار می دهد.

در جواب گفت هیچ مانعی ندارد ما شخص دیگر و بهتری را به شما معرفی میکنم، من را به ایشان معرفی کرد. د. وجود بالفعل و بالقوّه: (این قسم در بخش قوّه و فعل توضیح داده خواهد شد.) از میان چهار قسم مذکور، تنها دو قسم اخیر موضوع مابعدالطبیعه اند؛ زیرا وجود از آن حیث که وجود است، مورد مطالعه قرار می گیرد. نقد وارده به این بخش این است که نویسنده اساسا به لحاظ زیستی به یافته های علمی بی اعتنایی داشته است چرا که بشر اگرچه برای خواب امن ترین مکان را می بایبد، اما همواره یک چشمش باز و در فکر امنیت جان خود است.

اما میکوشد که به قول ویتگنشتاین «تعبیر خود را از امور» به دست دهد. از شخصیتهای علمی دیگری که در این زمینه فعالیت داشتند، دکتر چیتیک از سعدالدین حمویه، عزیزالدین نسفی، اوحدالدین بیلانی شیرازی، شیخ محبالله مبارز و عبدالرزاق کاشانی نام میبرد. د. چگونه ممکن است مُثل در حالی که جوهر اشیا هستند، جدا از اشیا وجود داشته باشند، چگونه مُثل شامل ذات اشیا هستند، در حالی که جدا از محسوسات وجود دارند.

س. الیوت، فیلیپ لارکین و بسیاری دیگر غنا میبخشد و از این رهگذر وجه تازهای از رابطهٔ میان فلسفه و ادبیات را برای خواننده روشن میکند. آناکسیمنس هوا را مقدّم بر آب و آن را اصل اولیه همه اجسام شمرد. تاریخ برای ما جذاب است؛ زیرا به گفته مارکس: «انسانها تاریخ خود را میآفرینند، اما نه بر پایه انتخاب خودشان.» از این گفته چنین برمیآید که تاریخ هم در کاربودن (انتخابهای افراد و گروهها) را نشان میدهد و هم ساختار و شرایط جبری را. ج. وجود بالذات: وجودی است که ذاتی شی ء است و طبیعت و ماهیت آن را تشکیل می دهد.

«هیچ یک از دلایلی که ما برای اثبات وجود مُثُل می آوریم، روشنگر نیست، از برخی از آن ها هیچ نتیجه ضروری به دست نمی آید و از برخی دیگر، این نتیجه حاصل می شود که مُثل چیزهایی وجود دارند که به گمان ما اصلاً دارای مُثل نیستند. این پرسش ها متفکران نخستین یونان را به جست وجوی نوعی علت غیر از علت مادی واداشت. الف. بنابر نظر افلاطون، نسبت ها و نفی ها باید مُثُل داشته باشند؛ زیرا هرگاه خواسته باشیم مفهوم مشترکی را نسبت به تعداد کثیری از اشیا تصوّر کنیم، باید قبلاً صورتی برای آن نسبت وضع کنیم، در حالی که چنین چیزی ممکن نیست؛ چون نسبت ها نمی توانند صورت داشته باشند.

از آنجا که در طبیعت اضداد یافت می شوند، نه فقط نظم و زیبایی، بلکه بی نظمی و زشتی نیز یافت می شود، لذا، عشق و مهر علت خیر و زیبایی است و جدال و نفرت علت بدی است. این نوع وجود نیز در مابعدالطبیعه ملحوظ واقع نمی شود؛ زیرا به حالت ذهن تعلّق دارد، نه به خود اشیای خارجی؛ بدین معنا باید موضوع علم منطق محسوب گردد، نه مابعدالطبیعه.

ب. مثل یا صور فقط مضاعف کردن بی نتیجه اشیای محسوس است. استعداد «خردمندی دسته جمعی» که ارسطو به آن ها نسبت می دهد فقط متضمن این مفهوم است که این «جمع کثیر» آن صفات و شرایطی را که برای تشخیص لیاقت در دیگران (یعنی در حکم رانان جامعه) لازم است دارا هستند، ولی داشتن این شرایط به هیچ وجه مستلزم آن نیست که خودشان نیز استعداد حکم رانی و شایستگی انتصاب به مناصب مهم کشوری را داشته باشند. و بسیاری چیزها که به بدن حیوان داخل میشوند ایجاد میگردد.لذا در برخی موارد علت تغذیه است؛ هنگامی که غذا هضم میشود، حیوانات در خوابند و هنگامی که توزیع غذا در سیستم بدن انجام میگیرد حیوانات بیدار میشوند و خود را حرکت میدهند.

آناکساگوراس عقل را همچون ابزار مکانیکی در تبیین تشکّل جهان به کار می برد، به طوری که اگر در تبیین علت وجود چیزی عاجز می ماند، پای عقل را به میان می کشید و اگر به تبیین دیگری دست رسی پیدا می کرد، آن را رها می کرد. اگر صادق را به معنای «موجود»، و کاذب را به معنای «ناموجود» بگیریم، در این صورت مابعدالطبیعه به آن می پردازد، اما دیگر وجود به مثابه حقیقت نخواهد بود، بلکه از نوع وجود بالذات می شود.

وی ادامه داد: اگر عنوان می کنند علت ازدواج نکردن و در نتیجه بالا رفتن سن ازدواج مسائل اقتصادی است باید گفت قطعا در خانواده های چند همسری مشکل اقتصادی بیشتر خواهد بود. فیثاغوریان نخستین کسانی بودند که به ریاضیات پرداختند و معتقد بودند که اصل های ریاضی و اعداد، جوهر و اصل همه اشیا هستند؛ چون در اعداد بیشتر از چیزهای دیگر، همانندی و هماهنگی وجود دارد، علاوه بر آن که خصوصیات و نسبت های گام های موسیقی در اعداد بیان پذیرند. علم نیز فیزیولوژی بدن به بررسی همه اوصاف انسان نمی پردازد، بلکه شناخت اعضای بدن، نحوه کارکرد و تأثیر و تأثّر آن ها نسبت به هم را مورد مطالعه قرار می دهد، مابعدالطبیعه نیز چنین است که تنها به اوصاف وجود از آن حیث که وجودند می پردازد؛ اوصافی که ذاتی وجودند و از طبیعت و ماهیت آن برمی آیند، در حالی که اوصاف بالعرض، ذاتی شی ء موجود و ماهیت آن نیستند.

طالس و نخستین فلاسفه یونانی خود را با علت مادی سرگرم نمودند و کوشیدند تا زیر نهاد و موضوع اساسی اشیا را کشف کنند؛ موضوعی که نه پدید می آید و نه از میان می رود. انوری شاعر (درگذشته ۵۷۵ هـ .ق) میخواهد شاعران را به عنوان افرادی که دریوزگی میکنند و مدح این و آن میکنند، معرفی و نقد کند، میگوید: «رو شفای بوعلی میخوان، نه ژاژ بحتری». از آنجا که خود موضوع (زیر نهاد) انگیزه و عامل دگرگونی خودش نمی شود «نه چوب یک تختخواب را می سازد و نه برنز یک تندیس را، بلکه چیز دیگری علت دگرگونی است»،(10) این سؤال را در ذهن فلاسفه برانگیخت که علت به وجود آمدن و تباه شدن چیست؟ منشأ حرکتی که اشیا به وسیله آن به وجود می آیند و از میان می روند، چیست؟ کون و فساد و شدن (صیرورت) در جهان باید علتی داشته باشد.

چون مابعدالطبیعه با وجود من حیث هو وجود سرو کار دارد، و طبیعت حقیقی وجود در آنچه تغیّرناپذیر و قائم به خود است، نشان داده می شود نه در آنچه دست خوش تغییر است، به این خاطر وجود تغیّرناپذیر علت حرکت اشیاست و خود نامتحرّک (اساس بطلان تسلسل) می باشد، از این رو، صفت الهی پیدا می کند. در اینجا لازم است به وجه اشتراک در عقاید ارسطو و افلاطون اشاره شود و آن این که چون صفات معنوی برای هستی و پایندگی جامعه سیاسی با کشور چنین اهمیت خطیری دارد پرورش آن ها، یعنی کار تربیت باید وظیفه دولت باشد.

دیدگاهتان را بنویسید